|
|
|
دوستانی همیشه همراه هم |
|
امروز می خوام یکمی سنگدل باشم بچه ها شما حق نداشتین اون همه خاطره رو به این سادگی فراموش کنین اگر هنوز به این وبلاگ سر می زنین می خوام بدونین که از دست همتون ناراحتم می دونم که حالا همه یه جورایی وارد زندگی شدین اما اینکه زندگی نیست وقتی آدم اون چیزایی رو که دوست داره فدا کنه دیگه واسه چی زنده است ؟؟؟ آره امروز عصبانی ام خیلی وقته که خودم هم به اینجا سر نزدم حتی چندباری زد به سرم که ببندمش از همون اول هم نباید بازش می کردم دلم نمی خواست به اینجا برسه که التماس کنم یکی مطلب بزنه نوشتن بهونه است دلم می خواست اون گروه هفت نفره هیچ وقت از هم نپاشن معمولا از اونچه می ترسیم به سرمون می آد مطمینم اگر می بستمش یا پسوردش رو تغییر می دادم هیچ کدومتون متوجه نمی شدین گلایه ای ندارم همه حرفامو گفتم اگر هنوز هم نا همیشه ای هستین این وبلاگ رو تنها نمی ذارین اگر هم نیستین خدا به همراهتون معذرت نمی خوام از اینکه باهاتون تلخ حرف زدم چون لازم بود چون کار شما خیلی خیلی تلخ تر از حرفای منه منو ببخشین که هر از چند گاهی مجبورتون می کنم سراغی ازم بگیرین منو ببخشین دوست دار شما حتی با همه نامهربانی هایتان سایه ( محبوب)
+
نوشته شده در شنبه 12 مرداد1387ساعت 11:40 توسط بر و بچ
|
نوشته شده توسط ( سایه خانم گل ) بچه ها نیستن همه یا امتحان دارن یا عاشقن حال ندارن یا تو زندگی غرق شدن نمونه اش خود من ... شرمنده ام می دونم حق دارین الان آرزو کنین سر به تنم نباشه اما جان خودتان که عزیز دل تاهمیشه ای ها هستید به بزرگی خودتان ببخشید همین که یه کم هواگرم بشه یخ بچه ها هم وا می شه منتظر گرمای تا همیشه ای باشید قربان صفایتان ! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ آمد اما در نگاهش آن نوازش ها نبود چشم خواب آلوده اش را مستي رويا نبود نقش عشق و آرزو از چهره ي دل شسته بود عكس شيدايي در آن آيينه ي سيما نبود لب همان لب بود اما بوسه اش گرمي نداشت دل همان دل بود اما مست وبي پروا نبود در دل بيزار خود جز بيم رسوايي نداشت گرچه روزي همنشين جز بامن رسوا نبود در نگاه سرد او غوغاي دل خاموش بود برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود ديدم آن چشم درخشان را ولي در اين صدف گوهر اشكي كه من مي خواستم پيدا نبود بر لب لرزان من فرياد دل خاموش شد آخر آن اميد جان من تنهـــــــــا نبود جزمن و او ديگري هم بود اما اي دريغ آگه از درد دلم و آن عشق جانفرسا نبود اي نداده خوشه اي زآن خرمن زيبايي ام تا نبودي در كنارم ،زندگي زيبا نبود !!!
+
نوشته شده در پنجشنبه 4 بهمن1386ساعت 18:38 توسط بر و بچ
|
نویسنده : مهران با سلام خدمت دوستان وبلاگ (اگه هنوز به وبلاگ ما سر می زنند) راستش این وبلاگ هم داره شخصی می شه چون من فقط مطلب می زنم و بقیه اعضای گروه فعالیت ندارند. امروز هم براتون یک مطلب از کوروش کبیر گذاشته ام که شما دوستان ببینید که ایران در زمان کوروش و تفکر کوروش چه جوری بوده و اکنون وضعیت ایران به کجا کشیده است که باید برای انرژی هسته ای به روسیه ۳۵ درصد سهم دریای مازندران را بدهیم و به عربها تنب کوچک - تنب بزرگ - ابوموسی را بدهیم. ایرانی که تا بابل امتداد داشته است..... مانیفست فکری کوروش کبیر من از امروز که تاج سلطنت را به سر نهاده ام تا روزی که زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت را به من می دهد هرگز سلطنت خود را بر هیچ ملتی تحمیل نخواهم کرد و هر ملت آزاد است که مرا به سلطنت خود قبول کند یا ننماید و هرگاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند من برای سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم کرد. من تا روزی که پادشاه ایران هستم نخواهم گذاشت کسی به دیگری ظلم کند و اگر شخصی مظلوم واقع شد من حق وی را از ظالم خواهم گرفت وبه او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم کرد. من تا روزی که پادشاه هستم نخواهم گذاشت مال غیر منقول یا منقول دیگری را به زور یا به نحو دیگر بدون پرداخت بهای آن و جلب رضایت صاحب مال تصرف نماید و من تا روزی که زنده هستم نخواهم گذاشت که شخصی دیگری را به بیگاری بگیرد و بدون پرداخت مزد وی را به کار وا دارد. من اعلام می کنم که هر کس مسئول اعمال خود می باشد و هیچ کس را نباید به مناسبت تقصیری که یکی از خویشاوندانش کرده مجازات کرد و مجازات برادر گناهکار و بر عکس به کای ممنوع است و اگر یک فرد از خانواده یا طایفه ای مرتکب تقصیر می شود فقط مقصر باید مجازات گردد نه دیگران. من تا روزی که به یاری مزدا زنده هستم و سلطنت می کنم نخواهم گذاشت که کسی مردان و زنان را به عنوان غلام و کنیز بفروشند و حکام و زیر دستان من مکلف هستند که در حوزه حکومت و ماموریت خود مانع از فروش و خرید مردان و زنان بعنوان غلام و کنیز بشوند و رسم بردگی باید به کلی از جهان برافتد.
+
نوشته شده در پنجشنبه 22 آذر1386ساعت 0:16 توسط بر و بچ
|
نویسنده : مهران براي تنهاترين قلبها دخترک با دقت تمام داشت بزرگترين قلب ممکن را با يک چوب روي ماسه ها ترسيم ميکرد. شايد فکر ميکرد که هر چه اين قلب را بزرگتر درست کند يعني اينکه بيشتر دوستش دارد! بعد از اينکه قلب ماسه اي اش کامل شد سعي کرد با دستهايش گوشه هايش را صيقل دهد تا صاف صاف بشود شايد ميخواست موقعي که دريا آن را با خودش مي برد اين قلب ماسه اي جايي گير نکند! از زاويه هاي مختلف به آن نگاه کرد شايد مي خواست اينطوري آن را خوب خوب بشناسد و مطمئن بشود همان چيزي شده که دلش ميخواست! به قلب ماسه اي اش لبخندي زد و از روي شيطنت هم يک چشمک به قلب ماسه اي هديه داد . دلش نيامد که يک تير ماسه اي را به يک قلب ماسه اي شليک کند! براي همين هم خيلي آرام چوبي را که در دستش بود مثل يک پيکان گذاشت روي قلب ماسه اي. حالا ديگر کامل شده بود و فقط نياز به مواظبت داشت . نشست پيش قلب ماسه اي و با دستش آن را نوازش کرد و در سکوت به قلب ماسه اي قول داد که هميشه مواظبش باشد. براي اينکه باد قلبش را ندزدد با دستهايش يک ديوار شني دور قلبش درست کرد.دلش مي خواست پيش قلب ماسه اي اش بماند ولي وقت رفتن بود . نگاهي به قلب ماسه اي کرد و رفت. چند قدمي دور نشده بود که دوباره برگشت و به قلب ماسه اي قول داد که زود برمي گردد و بقيه راه را دويد.فردا صبح دخترک در راه براي قلب ماسه اي گلي چيد و رفت به ديدنش. وقتي به قلب ماسه اي رسيد آرام همانجا نشست و گلها را پرپر کرد و بر روي قلب ماسه اي ريخت. قلب ماسه اي با عبور چرخ يک ماشين شکسته شده بود.
+
نوشته شده در پنجشنبه 8 آذر1386ساعت 23:55 توسط بر و بچ
|
نویسنده : مهران و سلام مولاي من...... انشاءالله
+
نوشته شده در جمعه 2 آذر1386ساعت 0:6 توسط بر و بچ
|
نویسنده : مهران با سلام خدمت همه دوستان وبلاگ من هر چی منتظر ماندم ببینم کسی یک مطلب جدید میزنه دیدم نخیر هیچکس حال زدن مطلب را نداره یا وقت زدن مطلب را نداره. برای همین بودن که من تصمیم گرفتم ایندفعه چند تا اس ام اس و جوک جدید برای دوستان خوبم و همیشه همراه ما بزنم تا هم عید را تبریک گفته باشم و هم یک لبخند روی لبان دوستان خودم بیارم (چون دیگه کمتر مردم ایران لبخند به لبانشان میاد) امیدوارم خوشتون بیاد....... طرح تعويض زنان فرسوده آغاز شد ............ شرکت بازرگاني حاج يونس فتوحي ايرانسل جايزه مي دهد.لطفآ به سوال زير با دقت جواب دهيد الياس از طريق کدام طرح ايرانسل با دکتر پژوهان ارتباط برقرار مي کنه؟ به هلاکت رسيدن آن زن مفسده ي تبهکار "بانو چوي" را به روح والاي "بانو هن" و مقام معظم عاليجناب و شما ملت شهيد پرور و پيروان راستين راه "يانگوم" تبريک عرض مي کنيم. معاونت امور تبليغات اسلامي قصر يه ترکه زنش سبزه بوده، سيزده به در از ماشين ميندازتش بيرون تركه ميره جوراب بخره توش فوت ميكنه ببينه سوراخه يا نه تركه از جايي داشت ميگذشت گاوي كه كنار جاده در حال چريدن بود باديدن تركه شروع به ماماما....كردن كرد تركه با تعجب بهش نگاه كرد و گفت ما.......بيشت شب عيد فطر همه اصفهانيا بيرون خوابيده بودن ازشون مي پرسن چرا بيرون خوابيدين ميگن واسه اينكه پول فطرمون بيفته گردن شهرداري به تركه ميگن درو ببند هواي بيرون سرده ...... ميگه. مثلا اگه من درو بندم هواي بيرون گرم ميشه از ملا نصرالدين خرش رو قرض ميخوان ميگه :خونه نيست خرش عر عر ميكنه ميگن پس اين چيه ميگه :حرف خررو قبول داري يا حرف منو يه فيلسوف بزرگ مي گه مردم 3 دسته اند : دسته اول دسته دوم دسته سوم به دختره مي گن اگه دنيا رو بهت بدن چي كار مي كني مي گه من فعلا مي خوام درسمو ادامه بدم عزيزم خيلي دوست دارم خيلي وقته كه نديدمت بزرگترين آرزوم اينه كه باز هم بيام جلوي قفست بهت غذا بدم!!! اگر تكه استخواني تا ثريا رود مرداني از سرزمئن پارس پارس كنان خود را به ان رسانند بدبخت پسرها :وقتی به دنيا مياند ميگن خوش به حال مادرش. وقتی ازدواج ميكنن ميگن چه عروس خوشگلی وقتی هم که ميميرندميگن بيچاره زنش من گلم تو منگلي باهم ميشيم گلمنگلي ادم به 6 دليل شانس اورد چون حوا نمتونست ايناو بهش بگه: ميدونی 21593 يعنی چی؟؟؟ ميای ما 2 تا 1 بشيم 5 دقيقه باهم باشيم 9 ماه ديگه 3 تا بشيم؟؟
+
نوشته شده در یکشنبه 22 مهر1386ساعت 1:4 توسط بر و بچ
|
می خوام یه شعر قشنگ واستون بذارم نمی دونم از کیه اما قشنگه یه وقت فکر نکنین ماله خودمه ها توهم نزنین باز !!! "بی تو " چیزی مرا به قسمت بودن نمی برد از واژه ی دووجهی انکار خسته من بی رمق ترین نفس این حوالی ام از بودن مکرر بر دار خسته ام من با عبور ثانیه ها .... خرد می شوم از حمل این جنازه ی هشیار خسته ام با عرض خسته نباشی خدمت دوستان محترم غرض ایجاد و رواج افسردگی بید که حاصل شد شب می آِم به خوابت .......!!! امضا یک جنازه هوشیار
+
نوشته شده در پنجشنبه 5 مهر1386ساعت 8:44 توسط بر و بچ
|
در گريز ناگزيرم گريه شد معناي لبخند ما گذشتيم و شكستيم پشت سر پل هاي پيوند در عبور از مسلخ تن ... عشق ما ازما فنا بود بايد از هم مي گذشتيم بـــــــــــرتر از ما عــــــــشق ما بـــــود اما ديريست كه پيمان شكني عهد هر جمعي شده خسته تر از آنم كه شكوه را دوباره و چند باره سر دهم كه چرا چرا تنها شديم ....! چرا ؟؟/ انتظار بودنتان مرا از بودن خويش خسته كرد رفتم شايد يادم بيايد كه كجاي راه را نيمه رها كرده ايم كجا را .... سميه جان سلام ... نسيم كله عزيزم سلام... فاطمه خانم گل اگر سر مي زني سلام ... برادر خوب و مهربان تا هميشه اييم آقا مهران سلام ... آقا محمد سلام و التماس دعا ... آقاي علي آقاي جمشيدي به شما هم سلام ... بااينكه مي دونم خيلي وقته كه به وبلاگ سر نمي زني اما بازم سلام ... بچه ها تنبل شدين! قرارنبود با رفتن از دانشگاه گروه تاهميشه از هم بپاشه اون اردوها و اون مجله شميم ياس و اونهمه دردسر روواسه برپانگه داشتن كانون فرهنگي طلوع انگاري همه رو يادتون رفته مي دونم سر دسته بي وفاها خودم بودم خودم .... اما به خدا .... !!!! " مرگ را به چشم ديدم " و حالا در تولدي دوباره اومدم كه دوباره شروع كنيم مثل قبل همه با هم خيلي وب يخچالي شده ( مي بخشيدا ) اما اگر همين آقا مهران هواي وب رو نداشت تا حالا درش تخته شده بود اين پست رو نوشتم كه بگم و بگيم !!! يا علي ......!
+
نوشته شده در سه شنبه 27 شهریور1386ساعت 12:53 توسط بر و بچ
|
|